حكيم ابوالقاسم فردوسى
348
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
را نه خوراكى بود و نه جايى براى آرامش . نماند به كس روز سختى ، نه گنج * نه آسانى و شادمانى ، نه رنج بد و نيك بر ما همى بگذرد * نباشد دژم هر كه دارد خرد بردن دهگانى ، گشتاسپ را در خانهء خويش گشتاسپ از كار روزگار ، خروشان و جوشان و دلش دردمند بود و هيچ بهرهاى از گيتى بجز زهر نيافته بود . تا اين كه در نزديكى آن شهر ، روستايى بديد . در آنجا درخت گل و آبهاى روان و نشستنگاهى براى شادى بود . در پيش رودى درختى با سايهاى گران بود كه آفتاب در پس آن نهان گشته بود . گشتاسپ جوان با روانى تيره و پيچان از آن همه درد بر آن سايه بنشست و پيوسته مىگفت : اى داور كردگار ، از اين روزگار بهرهء من تنها اندوه شد . هميشه اختر خويش را بد مىبينم و نمىدانم كه چرا بد بر سرم مىآيد ؟ در همان هنگام ناگهان يكى از ناموران آن ده پسنديده از پيش گشتاسپ بگذشت . او را بديد كه با ديدگانى پر خون ، دست خود را به زير چانه زده بود . پس به دو گفت : اى مرد پاك و جوان ، چرا اين چنين تيره روان و پر از دردى ؟ اگر از اينجا به ايوان من آيى ، چندى به شادى ميهمان من گردى . باشد كه اين اندوه بر دلت كم شود و ديدگانت از اشك پاك گردند . گشتاسپ كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى